تبليغاتX
روزهای زندگی من

روزهای زندگی من

Days of my Life ~~~این وبلاگ دفتر خاطراته منه!

انقدر امتحان تو امتحان شدم که اصلن نمی دونم کدوم رو بخونم. امروز صبح هم خواب موندم چون دیشب تا دیروقت سعی می کردم یک چپتر طولانی رو تموم کنم. صبح با آنچنان عجله ای دوش گرفتم و حاضر شدم که برم انگار حرکاتم ضبط شده روی فیلم بود و با سرعت زیاد می بردمش جلو. از همون صبح تا برسم سرکار و کارام رو شروع کنم انقدر خسته و کوفته شدم که دم ظهر احساس می کردم حال اینکه دهنم رو باز کنم و حرف بزنم ندارم. شانس آوردم چابی اومد دنبالم والا تو راه می مردم. الانم انقدر خرد و له و لوردم که نمی دونم چرا. خدا کنه نشونه مریضی نباشه که اصلن برای این لوس بازیا وقت ندارم.

فدریکو و دریک هردوشون از شرکت رفتن. فدریکو گفت داره برمیگرده کشورش. دریک هم منتقل شد به بخشی که من دلم می خواست منتقل بشم اما چون من نمی تونم فول تایم سرکار برم نمی تونم برم اونجا. داشتم از حسودی می مردم. شارول هم برام امروز چند تا اس ام اس زد. ای خدا من هرچی میخوام با این زن رابطه ای نداشته باشم این ول نمی کنه.

امروز زیاد روز مثبتی نبود. خیلی امروز غمگین و خسته بودم.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:56 توسط جودی|

از صبح زود از این کلاس به اون کلاس و ورک شاپ دویدم. یکی ساعت 8:30 تا 10:50 بود بعدی ساعت 11 تا 12 بعدی 12 تا 1 و آخری توی یک ساختمان دیگه که نیم ساعت پیاده روی داری ساعت 1:45 شروع می شد تا 3 و من نهارم رو تو راه درحالی که می رفتم به سمت ساختمان کلاس آخر خوردم. راهش سربالاییه خیلی تندی داره اما چون باید به موقع می رسیدم تمام توانم رو به کار بردم که تند برم. خیلی روز سختی بود. هوا هم مثل جهنم می مونه.

الان اومدم خونه. باید برم خرید چون تو یخچال هیچی دیگه نیست اما انقدر هوا داغه که نمی دونم چطوری برم. اگر دیر هم برم از اون نونهایی که دوست دارم دیگه ندارن.

دیشب خواب مامان بزرگ و بابا رو دیدم. تو خواب می دونستم مردن. اومده بودن دیدنمون. من و مامان و دیلاری بودیم. تو خواب مامان داشت تو آشپرخونه غذا می پخت هممون اونجا جمع شده بودیم. بابا به غذا ناخنک می زد و می خندید. مامان بزرگ هم می گفت بهمون هیچ کس نگفت لبخند زدن چه خوبه. انقدر لبخند بزنین که جای خطش رو صورتتون بیفته. نشستم کنارش گفتم تا هروفت بهتون اجازه میدن اینجا پیش مامان بمونین. گفت: کاریمون ندارن من که اینجا همش کنارشم. گفتم هنوز منو از دیلاری بیشتری دوست داری؟ سئوالی که همیشه ازش می پرسیدم تا بگه آره و دیلاری حسودی کنه. گفت آره. بعد گفتم وقتی رفتی من نبودم. بیا حالا بغلت کنم و محکم همدیگرو بغل کردیم و من شروع کردم به گریه کردن. انقدر با شدت و با غم گریه کردم که از خواب با همون گریه بیدار شدم. از اینکه دیدم خواب بوده هاج و واج موندم. ساعت 4:30 صبح بود اما دیگه اصلن حال خواب نداشتم همون موقع پاشدم یه دوش گرفتم و روزم رو شروع کردم.

چه روز بلندی بود امروز... باید شب زود بخوام. کاش باز هم خوابشون رو ببینم...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:9 توسط جودی|

وااااااااااااااای انقدر عصبانیم که حد نداره. از دست خودم!

امروز سر امتحانی که براش این همه درس خوندم به یک سئوالی که خیلی احمقانه آسون بود شک کردم. تقریبن میشه گفت یک سئوال بود اما جوابه دو تا تست رو می داد.

تو این بین امروز ووک جین نزدیک من نشسته بود. همیشه 100 میگیره و درسش خوبه. من تقریبن تصمیم رو گرفتم که اون سئوال رو به حال خودش رها کنم و جوابش رو عوض نکنم و تحویل بدم که از قضا برگه های ووک جین ریخت زیر میز من و تا اومد برداره من جوابای اون دو تا سئوال رو دیدم که زمین تا آسمون با مال من فرق داشت. واااای حالا خوره افتاده به جونم که جوابای ووک جین از مال تو صحیح تره و در نهایت جواب ها رو تغییر دادم و اومدم بیرون و کتاب رو چک کردم دیدم دو تا سئوال رو بیخودی از دست دادم. جوابهای اصلی خودم درست بودن. نههههههههههههههههه ... یعنی دلم میخواد مخم رو بکوبم به دیوار الان :((

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:36 توسط جودی|

افسانه کجا رفتی؟ به وبلاگت سر می زنم یه وبلاگ عجیب غریب نشون میده!!! اگه این پست رو دیدی یه خبری بهم بده!

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:48 توسط جودی|

دیشب ساعت 2 و نیم شب با شنیدن صدای پای یک نفر که تو پارکینگ می دوئید از خواب بیدار شدم. سعی می کرد در یک ماشین رو باز کنه اما دزدگیر ماشین هی صدا می کرد و آخرش در رو باز کرد و دزدگیر قطع شد. من خیلی خواب آلود بودم از فرط فضولی پاشدم با چشمایی که از خواب جایی رو نمی بینه رفته دوربین آوردم که ببینم چه خبره. حالا چشمام هم تار میبینه مجبور شدم برم صورتم رو بشورم. از بس هیجان داشتم حالا دستم می لرزه! واااای خدا یکی نبود بگه آخه فضول بگیر بخواب. خلاصه نمی دونم اون شخص تو ماشین چی کار میکرد. چراغ رو روشن کرده بود و تو ماشین زیر صندلیا همه جا دنباله یک چیزی می گشت بعد تلفن زد بعد دوباره سرش رو کرده بود پایین می گشت و بعد سیگار کشید و در ماشین و باز کرد و اینبار دیگه نمی دوئید. آروم رفت. من هم ضدحال خوردم چون هییییییچ چیز هیجان انگیزی رخ نداد!!!!!!!

الان هم باید 8 صفحه انشا برای کلاس زبان بنویسم. آخه مگه من میخوام در آینده نویسنده بشم بی انصافاااا - راستی بعد از اون رویداد کاملن بدون هیجان من تا ساعت 5 خوابم نبرد... ساعت 5 خوابیدم تا 7 که بیدار شدم برای امتحان فردا درس بخونم و 8 صفحه انشا بنویسم اگه خدا همت بده!!!

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:12 توسط جودی|

خیلی بی حوصله و خستم... داشتم فکر می کردم زندگی چه بیهوده است... این همه تلاش و بدو بدو و بدبختی برای چی؟ خدا هم خودش رو مچل کرد و هم ماها رو با این آفرینشش...


امروز اصلن از اون دنده بیداری شدم...
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:37 توسط جودی|

یک هفته تعطیلات بهاره داشتم اما همش امتحان و مشق بود...

تلویزیون داره ماتیلدا نشون میده و من برای بار 10000000 ام دارم میبینمش! چرا انقدر اینو دوست دارم نمی دونم!

هوا اینجا چند روزه خیلی گرم شده - اصلن دوست ندارم. وضع هوا گفته از فردا یک هفته بارون میاد... ببینیم حالا!

یک عاااااالمه مشق دارم... این سمستر که تموم بشه یک سر میرم ایران... دلم خیلی تنگ شده.


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 21:43 توسط جودی|

و این هم اولین پست من در سال 91 - فکر کنم 10 سال شد که وبلاگ می نویسم... این یکی وبلاگ اما باید حدود 7 سالش باشه. اگه بچه بود می رفت کلاس اول حالا هاهاها

فردای سال تحویل امتحان داشتم و کلی هم خوابم میومد. سال تحویل رو با همه اهالی تو oovoo کنفرانس کردیم. نصفی کانادا, نصفی تهران، من هم که اینجا. بعد از شنیدن قربون صدقه هایی که با وجودی که می دونم تعارفن اما از وقتی این همه دور شدم باورشون می کنم و دلم می لرزه رفتم و خوابیدم و صبح سر امتحان همش از دوستم صدف اس ام اس میومد که اینم شد عید آخه هاهاها کلاس کناری یک استاد ایرانی دارن. دم در کلاسشون دیدم نوشته بود کلاس امروز کنسل شده. دو روز بعدش از یکی از بچه های کلاسشون پرسیدم چرا کلاستون کنسل شده بود؟ گفت استاد برامون ایمیل زد که حالش خوب نیست. گفتم ای چاخان هاهاهاها اما فکر کردم کاش من توی اون کلاس بودم!!!!! همیشه بهش می گم خسته نباشید استاد... اول جا میخوره بعد هم میگه thank you هم میگه مرسی و هم ممنون و هم مچکر... همه رو میگه هاهاهاها

امروز یک امتحان خیلی خیلی خیلی مشکل داشتم. یک ساعت 40 تا سئوال. 3 تا تشریحی بود که خودش 3 صفحه شد براش نوشتم. بقیه تستی. با چه عجله ای تموم کردم و تحویل دادم خدا می دونه. همه از من سرعتشون بیشتره. این خیلی عذاب آوره که می بینم همه تموم کردن و دارن ورقه ها رو تحویل می دن اما من هنوز 5 تا سئوال گنده رو اصلن هنوز شروع هم نکردم. کی می خوام درست بشم خدا می دونه.

از صبح تا حالا که ساعت 5 بعد از ظهره فقط یک سیب قرمز کوچولو خوردم. انقدر دلم قرمزه سبزی می خواد که نمی دونم خودم هم چقدر. برم ببینم چی می توم سرهم کنم بخورم... قورمه سبزیه مامان پز دلم برات تنگ شده. قدرت رو ندونستم. هی گفتم چاق می شم کم خوردم... بیا حالا دارم از دوریت خل میشم.

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 16:46 توسط جودی|

مریض شدم سخت... آنفولانزا با تب و بدن درد شدید. از محل کار فرستادنم خونه...

دلم واسه مامان جونم تنگ شده........

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 15:11 توسط جودی|

امروز یک آهنگ قدیمی سلین دیون تو محل کارم پخش می کردن... اوووووه منو برد به اون زمانا... مهمونی سفارت ایتالیا... چه کوچیک بودم!!! حتی بوی خوش اون شب، نور کمرنگ اونجا و من آروم به اون آهنگ گوش می دادم و تنهایی برای خودم حال میکردم، صدای پچ پچ مهمونا... که هم با هم صحبت می کردن و هم اون موسیقی رو تحسین می کردن، همه مست و شنگول و مهربون. اون موقع فکرشم نمی کردم چقدر حال و هوای محیط رو دارم توی سرم ضبط میکنم. امروز که آهنگ پخش میشد و من رفتم به اون روز خودم از تک تک جزئیاتی که یادم میومد هیجان زده شده بود.

چند روز پیشا صدف توی فیس بوکش چیز خوبی نوشته بود: خاطره ها عجیبن. برای روزهایی که میخندیدم گریه می کنیم و به روزایی که گریه می کردیم می خندیم... هرچند من اخیرن انقد دلنازک و شکننده شدم که برای هردو گریه می کنم فقط شدت گریم فرق می کنه!

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 18:1 توسط جودی|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin