|
|
|
|
|
اوضاع وبلاگ جدیدم دیگه داره کم کم رو به راه میشه! از تمپلیتش خیلی خوشم میاد. کلی گشتم تا پیداش کردم و بعد هم خراب بود و کلی تلاش کردم تا لود شد.
شنبه چندتا واکسن زدم... هپاتیت ب و ام ام آر که نمی دونم چیه هاهاها چه خوبه فردا تعطیله... |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 13:51 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امسال تابستون با همه تابستون های دیگه عمرم متفاوته!
ای کاش ۳ ماه تابستون امسال تندی بگذره! به درخواست چابی یه وبلاگ درست کردم که فقط درمورد خودمون توش بنویسم! قراره وبلاگم مصور باشه! این وبلاگ رو درست کردم... فقط هنوز چیزی توش ننوشتم! نمی دونم از کجا شروع کنم! هوا امروز ابریه! وااااای چقدر دوستش دارم. توی شرکت اوضاع همونطوریه که بود. خلیلی دو ماه دیگه میره! طاهری رفت... با این حال باز هم مثل قبله! |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 21:22 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
خبر رسید از دیلاری اینا. مصاحبه سفارت رو قبول شدن. خیلی خوشحال بودن. خوشبختانه مورچه خاله هنوز نفمیده مامانش اینا نیستن چون نزاشتم بهش اصلن بد بگذره که بفهمه. هر چند پوستم کنده شده هاهاهاها
امروز حالم خیلی خوبه! |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:41 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز تولد دختر بهاره بود و من رو دعوت کرد. همه چیز خیلی ناگهانی شد! بهم زنگ زد و گفت که پنجشنبه بعد از ظهر برم تولد دخترش. برای پنجشنبه کلی برنامه ریزی کرده بودم. چون دیلاری اینا قرار بود جمعه برن و پنجشنبه شب مامان مهمونی داشت همه چیز مرتب و برنامه ریزی شده بود. اما اون دعوت ناگهانی. من گفتم که نمی تونم برم اما بهاره گفت چند هفته پیش که عصر با هم رفتیم بهم گفته بوده!!!! من اصلن یادم نمیومد! یادم بود گفت برای تولد پارمیدا برم اما اینکه تاریخی گفته شده باشه رو اصلن به یاد نمی آوردم. خلاصه دیگه موندم تو رودرواسی! ترانه و سمیرا هم بودن. من مورچه خاله رو هم بردم که دمار از روزگارم درآورد و به غلط کردن افتادم. بارون خیلی شدید بود و خیابونا کلی آب گرفته بود و ۲ ساعت طول کشید تا راه نیم ساعته رو بریم و مورچه تمام راه خوابید و تا رسیدیم گفت: خاله! فکر نمی کنی پارک ساعتی خیلی بهتر از اینجاست. پا شو بریم پارک... روپوشت رو درنیار بریم" خلاصه از همون لحظه تا وقتی مهمونا رفتن هی گفت و گفت و تازه آخر مهمونی که ما دوستا موندیم خوب شد. باز جای شکرش باقی بود. سمیرا زود رفت. اصلن علاقه ای نداشتم کنارش بشینم. فاصله زیادم رو باهاش حفظ کردم. تا اینکه رفت و اون موقع من دوربینم رو آوردم و با ترانه و بهاره چند تا عکس گرفتم. خیلی طول کشید تا یاد گرفتم از کسایی که تعادل روانی ندارن باید فاصله بگیرم. ولی خدا رو شکر بعد از این ۷ سال فرصتی به وجود آورد تا درسی رو که گرفتم به سمیرا نشون بدم. دیلاری و بابک رفتن. خیلی دلهره آوره! موچه کوچولو تا چند روز پیشم می مونه. خدا رحم کنه نبود مامان باباش رو زیاد نفهمه. فردا رو مرخصی گرفتم. اگه لازم بود یکشنه می رم شرکت و برای دوشنبه باز مرخصی می گیرم. ولی امیدوارم نیازی نشه. خدا کنه هفته دیگه هفته شادی باشه! دلم پیش دیلاری ایناست!
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:52 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
وااااای افسانه جون چی میگی؟ معلومه که من از گرفتن کامنتات خوشحال می شم. فقط یادم رفته اسم وبلاگ جدیدت چی بود... گنجیشکک هات خوبن؟ هنوز شبا رویا می بینی؟
امروز دفتر خاطراتم رو که معمولن تو محل کار تو کشوی میزم نگه میدارم از اول خوندم. اولین نوشته ۵ سال پیش نوشته شده بود! چّه خاطراتی بود! بعضیاشون ولی ناراحت کننده بودن. چقدر خوبه که همیشه خاطراتم رو می نویسم... امروز دلمون برای طاهری خیلی تنگ شد... جاش خیلی خالیه! امروز به این فکر کردم که چقدر دلم می خواد باغبون باشم... گیاه بکارم... گل بازی کنم... وااااای این روزا سرم خیلی شلوغه و کلی هم فکرم مشغوله. یکی دو ماه دیگه دوباره همه چیز عادی میشه. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:18 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
وای ۲ ساعت عکس برفی گذاشتم پرید!!! فردا باز سعی می کنم! |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 11:15 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز حالم خیلی گرفته بود. خانم طاهری رفت... خوانین کلی گریه زاری کرد. اما من اون موقع هیچ احساسی نداشتم. گویا باورم نمی شد. الان یک حاله عجیبیم. مثل کسایی که حالشون گرفته باشه! وااای چقدر دلم براش تنگ میشه. حالا دلشون خنک شد اون رفت... دوست خوبم! |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 9:5 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
از وقتی بهار شده مدام خواب آلودم. احساس خوبیه به شرطی که بشه خوابید! اما حتی کمتر از قبل وقت می کنم استراحت کنم. جالب ترین اتفاق عمرم این چند روزه اتفاق افتاده و اون هم پیدا شدن ترانه است. از وقتی منو تو فیس بوک پیدا کرده و با هم حرف می زنیم همش تو هپروتم. حتی وقتی تو روز مشغول کارم هم ناخودآگاه میرم تو فکر. امروز غزاله پرسید چرا دو روزه ساکتم و تو فکرم وقتی اینو گفت به خودم اومدم دیدم اوووووئه چه خبرته همش مثل وزغ پف کردم یه گوشه فکر میکنم. اما باید قبول کرد که گاهی وقتا خاطرات شیرینم آدم رو از حال و هوای عادیش به سمت دپرساسیون سوق میده... حتی بدتر از خاطره های بد! به دنبال ترانه، شقایق و بهاره و افسانه و سمیرا هم سر رو کله شون پیدا شد!!!! حالا می خوان قرار بزارن همدیگه رو ببینیم... اما چطوری بگم... احساس می کنم اصلن دلم نمی خواد باهاشون قرار بزارم. مخصوصن با سمیرا! شاید ترانه اینا رو ۲۰ سال باشه ندیدم اما سمیرا رو ۷ پیش دیدم و به هزار دلیل دیگه حوصله اش رو ندارم. امروز سهسی زنگ زد!!! باورم نمی شد! اصلن چه خبره؟!؟! این روزا همه قدیمیا یادم افتادن. گفت میخواد بیاد یه روز از صبح تا شب پیشم. به احتمال زیاد این جمعه یا جمعه دیگه میاد! حالا چطور بعد از این همه سال!!!! خدا می دونه! اما به هر حال خوبه. سهسی خیلی شاد و سرحاله، از دیدنش خیلی خوشحال می شم! یک معلم خوب پیدا کردم با قیمت مناسب... اگه قبول کنه روزی چندبار بیاد اینجا پیشم خیلی خوب میشه! آهههههههه از همه مهم تر... کاظمی اومد. برام خبرای خوشی نداشت! من نمی دونم این آدم چرا انقدر فراموشی داره! اصلن هرچی می گفت با دفعه قبل زمین تا آسمون متفاوت بود! من کلی حالم گرفته شد.... اما باید دید... سابقه خوبی داره، باید دید این بار چیکار می کنه! راستی باز هم برف اومد. خیلی بیشتر از قبل. عکساشو به خاطر عشق خودم و مهنازی به روزای برفی فردا می زارم اینجا. برم بخوام که می خوام هر طور شده فرا برم شرکت! خیلی کار دارم.
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:14 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
ببین مهناز... یادش بخیر... میخواااااااااام...
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:15 توسط جودی
|
|
||
|
|
|
|
|
تعطیلات تموم شد. خیلی تعطیلات خوبی بود. هیچ عیدی انقدر دور هم نبودیم.
چابی داره فارسی یاد میگیره. نامه فارسی می نویسه نامه مثل تاجیکا. خیلی بامزه و خوندنی. اوضاع و احوال کار داره میریزه به هم... گویا معاونتا دچار مصائب شدن! خانم طاهری از اینکه داره میره خیلی خوشحاله. دلم براش تنگ میشه. از خوشحالی تغییر شکل داده خوش رنگ شده! ترانه وکیلی منو پیدا کرد با بهاره... چه جالب... بهم گفت همیشه با بهاره درمورد خاطراتمون حرف میزدن! چه خاطراتی رو میگه؟! من فقط ۸ سالم بود وقتی باهاشون همکلاسی بودم. یادم میاد زیاد باهاشون صمیمی نبودم. اونا بیشتر با سمیرا دوست بودن و منم همیشه سرم به ماجراجویی های خودم گرم بود درحالیکه اونا مشغول کارای خودشون بودن. خیلی متفاوت بودیم... اما حالا میگه یاد خاطره هامونه!!!!!!! پنجشنبه همدیگه رو می بینیم... راستی چند روز پیش که برف میومد چند تا عکس از محوطه گرفتم میزارم اینجا تا با مهنازی ببینیم و آه بکشیم! باید دانلودشون کنم...
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:40 توسط جودی
|
|
||